کلبه ی من
بايگاني شده ها
ايميل من
نویسنده ی وبلاگ
علی
نوشته های قبلی
لینک هایی که من دوست دارم
عاشقانه
سنقر آباد
شعرهاي زيبا
حقوقي
وبلاگ ديگری از خودم
مذهبی و مقدس
محشر
پخش مستقيم کربلا
ببين مهسا چقدر تنهاست
نظم و نثر نويسنده ای از سنقرآباد جناب استادميرربيع
عاشورا و عاشوراييان
مهربون مثل خدا
لينک دانشگاه آزاد شهر ری
اديان ابراهيمی
طراحی وب
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از آنها پرسید:می گویند شما فردا مرا به زمین می فرستید. اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم.؟خداوند پاسخ داد : از میان بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام.او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.اما هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه. اینجا در بهشت من کاری جز آواز خواندن و خندیدن ندارم.و اینها برای شادی من کافی هستند.خداوند لبخند زد:فرشته ی تو برای تو آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد.تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.کودک ادامه داد:من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟خداوند او را نوازش کرد و گفت:فرشته ی تو زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.کودک با ناراحتی گفت:وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت:فرشته ات دستهایت را به آسمان می گیرد و به تو یاد می دهد چگونه دعا کنی.کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند.چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟ فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد حتی اگر به قیمتش تمام شود.کودک با نگرانی ادامه داد:اما من همیشه به این دلیل که نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.خداوند لبخند زد و گفت:فرشته ات همیشه درباره ی من با تو صحبت خواهد کرد.و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت.گرچه من همواره در کنار تو خواهم بود.در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد.کودک می دانست که باید بزودی سفرش را آغاز کند.او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:خدایا اگر باید همین حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگویید.خداوند شانه ی او را نوازش کرد و پاسخ داد:نام فرشته ات اهمیتی ندارد به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی. مردی دیروقت خسته و عصبانی از سر کار به خانه بازگشت.دم در پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود. بابا یک سوال از شما بپرسم.؟ بله حتما. چه سوالی؟ بابا شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید؟ مرد:این به تو ارتباطی ندارد چرا این سوال را می پرسی؟ فقط می خواهم بدانم. اگر می خواهی بدانی خوب می گویم ساعتی بیست دلار.پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود آه کشید سپس به مرد نگاه کرد و گفت :می شود لطفا ده دلار به من قرض بدهید؟مرد بیشتر عصبانی شد و گفت : اگر دلیلت برای این سوال فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری سریع بع اتاقت برو و فکر کن ببین چرا اینقدر خودخواه هستی؟من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه ای وقت ندارم.پسر کوچک آرام به اتاقش رفت و در را بست.بعد از ساعتی مرد آرام شد و با خودش فکر کرد شاید او واقعا برای خریدن چیزی نیاز به ده دلار داشته .مرد به اتاق پسر رفت و آرام در را باز کرد :خواب هستی پسرم. نه پدر بی دارم. فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کرده ام .امروز کارم سخت و طولانی بود.همه ی ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم.بیا این ده دلاری که خواسته بودی.پسر کوچولو نشست و خندید و فریاد زد"متشکرم پدر" بعد دستش را زیر بالش برد و چند اسکناس مچاله در آورد.و گفت:حالا من بیست دلار پول دارم و می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا یک ساعت زودتر به خانه بیایید و با هم شام بخوریم. پسر بچه ای وارد یک بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست.پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد.پسر بچه پرسید:یک بستنی میوه ای چند است؟پیشخدمت پاسخ داد پنجاه سنت.پسربچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن کرد.بعد پرسید:یک بستنی ساده چند است؟در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند.پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد سی و پنج سنت.پسر دوباره سکه هایش را شمرد وگفت:لطفا یک بستنی ساده.پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت.پسرک نیز پس از خوردن بستنی پول خود را به صندوق پرداخت ورفت. وقتی پیشخدمت بازگشت از آنچه دید حیرت کرد.آنجا در کنار ظرف خالی بستنی دو سکه ی پنج سنتی و پنج سکه ی یک سنتی گذاشته شده بود.برای انعام پیشخدمت.

